برای برادرم

بسم الله

در صبح آشنایی شیرین مان ، ترا
گفتم که "مرد عشق نئی! "باورت نبود
در این غروب سخت جدایی ، هنوز هم
می خواهمت چو روز نخستین ، ولی چه سود

می خواستی ، به خاطر سوگندهای خویش 
در بزم عشق ، بر سر من ، جام نشکنی
می خواستی ، به پاس صفای سرشک من
اینگونه دل شکسته ، به خاکم نیفکنی

پنداشتی که ، کوره سوزان عشق من؟
دور از نگاه گرم تو ، خاموش می شود؟
پنداشتی که یاد تو ، این یاد دلنواز
در تنگنای سینه ، فراموش می شود؟

تو ، رفته ای که بی من ، تنها سفر کنی
من مانده ام که بی تو ، شب ها سحر کنم
تو رفته ای که عشق من از سر بدر کنی 
من مانده ام که عشق ترا ، تاج سر کنم

روزی که پیک مرگ ، مرا می برد به گور
من ، شب چراغ عشق تو را نیز می برم
عشق تو ، نور عشق تو ، عشق بزرگ توست
خورشید جاودانی دنیای دیگرم